تصویری ساده از ما وکشورمان
ما اسطوره ایم ...!
وقتي ميخوايم از كسي تعريف كنيم بهش فحش ميديم مثلا:
عجب نقاشيه پفیوز
چه دست فرمونی داره تخمه سگ
چقدر خوب ميخونه بی پدر مادر
چه گیتاری ميزنه ناکس
استاده كامپيوتره بی ناموس
عجب گلی زد حرومزاده
اما وقتي ميخوايم فحش بديم تعريف ميكنيم ...
برو شازده ...
چي ميگی مهندس ...
بابا نابغه ....
آخه آدم حسابی ...
خيلي دكتری ...
خیلی باحالی ...
خیلی با شعوری واقعا
مردم شبیه درختانند که آب یکسان مینوشند
اما میوه گوناگون میدهند
( امام علی ع )
دلم گرفته هوای بهار کرده دلم
هوای گریه ی بی اختیار کرده دلم
رها کن از لب بام آن دو بافه گیسو را
هوای یک شب دنباله دار کرده دلم
بیا بیا که برای سرودن بیتی
هزار واژه ی خونین قطار کرده دلم
به هر تپش که نفس تازه می کند باری
مرا به زیستن امّیدوار کرده دلم
کنون که آخر پیری نمانده دندانی
غزال خوش خط و خالی شکار کرده دلم
بخند ای لب خونین لب ترک خورده
دلم شکسته هوای انار کرده دلم
ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنك رحمه انك انت الوهاب
( سوره آل عمران - آیه شماره 8)
ربنا ءامنا فاغفرلنا وارحمنا و انت خیر الرحمین
( سوره مومنون - آیه شماره 109)
ربنا ءاتنا من لدنك رحمه و هیی لنا من امرنا رشدا
(سوره كهف - آیه شماره 10)
ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الكفرین
(سوره بقره - آیه 250)
سفره افطار ما ایرانیان سی و دو سال است که با ربنای استاد شجریان و
اذان مؤذن زاده اردبیلی رنگ و بوی دیگری یافته است این مناجات در
سال ۱۳۵۸ توسط استاد شجریان اجرا شده است.افسوس که رادیو تلویزیون
مردم ایران را بخاطر مسایل سیاسی از شنیدن آن محروم کرده است .
صبر كن چشم دلم نيل شود مي آيم
شعر من حضرت هابيل شود مي آيم
سرزمين دلتان بتكده شد پس حالا
آسمان غرق ابابيل شود, مي آيم
قوم شاعر, همه ايمان به غزلها دادند
صبر كن دفترم انجيل شود مي آيم
قول دادم كه بيايم به خدا حرفي نيست
دل به آيينه كه تبديل شود مي آيم
مشق مان را همه ثانيه ها خط زده اند
دفتر عمر كه تعطيل شود مي آيم
فعلا اين شعر مرا كشت فقط يك لحظه
صبر كن, قافيه تكميل شود مي آيم
اگر ايران به جز ويرانسرا نيست
من اين ويرانسرا را دوست دارم
اگر تاريخِ ما افسانهرنگ است
من اين افسانهها را دوست دارم
نواي ناي ما گر جانگداز است
من اين ناي و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوايش دلنشين نيست
من اين آب و هوا را دوست دارم
به شوق خارِ صحراهاي خشكش
من اين فرسوده پا را دوست دارم
من اين دلكش زمين را خواهم از جان
من اين روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ايراني رود زور
من اين زورآزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانيد، اگر پاك
من اي مردم، شما را دوست دارم
شنیدم جوانی پلید و شرور به مادر همی تاختی از غرور
زسیلی بیازرد رخسار او زدی صدمه بر جسم بیمار او
بدان سان که باحال اندوهگین بیفتاد مادر به روی زمین
جوان پاره سنگی گرفتی بدست سر مادر بی نوا راشکست
پس انگاه بگرفت جسمش به دوش به صحرا کشیدش به جوش و خروش
تنش راکه تاب و توانی نداشت به بالای کوه بلندی گذاشت
که تاطعمه گرگ صحرا شود مگر عیش و نوشش مهیاشود
چو میخواست برگردد ان تیره بخت در ان حال مادر بنالید سخت
که ای کردگار حکیم و بزرگ جوانم نگردد گرفتار گرگ
خدایا زفرزند من دست گیر که سالم ازاین کوه اید به زیر
مناجات او را چوموسی شنید بسوی خدا ناله ازدل کشید
که یارب مرا شورها در سر است زمهری که در سینه مادر است
پسر درنهایت جفا میکند ولی مادر او را دعا میکند
ببین مهر مادر بود تا کجا که مزد جفا را دهد با وفا
در آن لحظه امد ندا از کلیم به وحی از خدای غفور و رحیم
که موسی از این مادر دل پریش منم مهربانتر به مخلوق خویش
از این مادر و مهر او با پسر بود لطف من با بشر بیشتر
ولی حیف کاو خودستایی کند ندانسته از من جدایی کند
به این زشت کاریش از آن دل خوشم که با توبه ای ناز او میکشم
محمد تقي مرواريد:
بيا كه خسته ام از گريه هاي پنهاني
كه شعر مانده ويك روح رو به ويراني
كجاست دست نسيمي كه باز بگشايد
دوچشم پنجره براين غروب باراني
چنين كه چله نشستم به كومه ترديد
چنان چو صاعقه آمد غمي به مهماني
بيا و با دلم از آن ستاره صحبت كن
كه بي بهانه گذشت از شبي زمستاني
بخوان قصيده باران به باغ تشنهءشعر
بيا بهار غزل اي حضور عرفاني
می روم حسرت دریای مرا دفن کنید
اهل دیروزم و فردای مرا دفن کنید
لحدم را بگذارید به روی لحدم
شال ابریشم لیلای مرا دفن کنید
ایل من مرده کسی نیست که چنگی بزند
وقت تنگ است بخارای مرا دفن کنید
صخره ام،صخره که دلتا شده از سیلی رود
دل که خوب است فقط "تا"ی مرا دفن کنید
تا پر از روسری و سیب شود شهر شما
زیر این خاک غزل های مرا دفن کنید
وقتیکه دلم سمت تو مایل بشود
دریای دلم وصل به ساحل بشود
از پشت موبایل چهره ات پیدا نیست
ای خاک به فرق گراهام بل بشود
عشق پرواز بلندي است مرا پر بدهيد
به من انديشه ي از مرز فراتر بدهيد
من به دنبال دل گمشده ام مي گردم
يك پريدن به من احساس كبوتر بدهيد
تا درختان جوان راه مرا سد نكنند
برگ سبزي به من از جنس صنوبر بدهيد
يادتان باشد اگر كار به تقسيم كشيد
باغ جولان مرا بي در و پيكر بدهيد
آتش از سينه ي آن سرو جوان برداريد
شعله اش را به درختان شناور بدهيد
تا يك نسل به يك اصل خيانت نكند
به گلو فرصت فرياد ابوذر بدهيد
عشق اگر خواست نصيحت به شما گوش كنيد
تن برازنده او نيست, به او سر بدهيد
دفتر عشق جنون بار مرا پاره كنيد
يا به يك شاعر ديوانه ي ديگر بدهيد.
محمد سلمانی
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به يادگار دردي دارم
كان درد به صد هزار درمان ندهم
طرهی یار پریشان چه خوش است
قامت دوست خرامان چه خوش است
خط خوش بر لب جانان چه نکوست
سبزه و چشمهی حیوان چه خوش است
از می عشق دلی مست و خراب
همچو چشم خوش جانان چه خوش است
در خرابات خراب افتاده
عاشق بی سر و سامان چه خوش است
آن دل شیفتهی ما بنگر
در خم زلف پریشان چه خوش است
یوسف گم شدهی ما را بین
کاندر آن چاه زنخدان چه خوش است
لذت عشق بتم از من پرس
تو از آن بیخبری کان چه خوش است
تو چه دانی که شکر خندهی او
از دهان شکرستان چه خوش است؟
چه شناسی که می و نقل بهم
از لب آن بت خندان چه خوش است
گر ببینی که به وقت مستی
لب من بر لب جانان چه خوش است
یار ساقی و عراقی باقی
وه که این عیش بدینسان چه خوش است
اگـرچه دسـت تو طرح سـراب مـیریزد
بـه كوچـه از قدمت التهـاب میریزد
به هر نگاه تو سرمست میشوم ای خوب
مگر زبركهی چشمـت شراب میریزد
بخـوان كـه هـر سخنی از كنارههای لبت
به گوش جان ودلم شعر ناب میریزد
مگـر به چشمهی خورشید رفتهای امروز
كـه از محیـط تـنـت آفتـاب میریزد
سكوت چشم تو در زیـر هالـهی پلكت
به باغ خاطرهها عـطـر خواب میریزد
بیـا كـه هـر نگهت قطره قطره در شامم
سـتـاره مـیزنـد و مـاهتـاب میریزد
از آبـشـار بـلنـد و سـیـاه گـیـسـویـت
به گاه شانـه كشیـدن گـلاب میریزد
بیا كه بیتو فضای غمیـن و ابـری شهـر
به جان خستـهی مـن التهاب میریزد
پشت در بود ولي يك قدم ابراز نكرد
هر چه فرياد زدم پنجره را باز نكرد
من به اميد نوازشگر دستش بودم
مثل هر بار نخنديد و مرا ناز نكرد
اتفاق من و او هر دو قناري بوديم
شرح اين حادثه را يك نفس آواز نكرد
فرصتي اي دل ديوانه! كه حتي ققنوس
تا دل آتش غم مثل تو پرواز نكرد
زل زدم خيره شدم پلك زدم محو شدم
يك نظر عشق مرا در دلش آغاز نكرد
شايد او عاشق من بود نمي دانم آه ...
شايد احساس خودش را به من ابراز نكرد
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی
صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
امروز اگر چه سر بزیرم ای عشق
دستان تو را بگو بگیرم ای عشق
یک عمر اسیر زندگی درخویشم
بگذار برای تو بمیرم ای عشق
ای قامت بلند
ای از درخت افرا گردنفرازتر
از سرو سربلند بسی پاکبازتر
ای آفتاب تابان
از نور آفتاب
بسی دلنوازتر
ای پاکتر
از برفهای قله الوند
تو مهربانتر از
لطیف نسیم ساکت شیرازی
در سینه خیز دماوند
و دست تو
دست ظریف تو گلهای باغ را
زیور گرفته است
عمری است شبانه روز لبهایت را...
لب باز نکن هنوز لبهایت را...
نه! سیر نمی شوم به چندین بوسه
بر روی لبم بدوز لبهایت را
یه مسلمون میره مغازه یه یهودی و میپرسه سوتین
مشکی سایز 38 چنده؟ فروشنده یهودی از موقعیت
استفاده میکنه و میگه: چون رنگ مشکی کمیابه 50 دلار
قیمتشه!!! مسلمونه میگه 25 تا بده! مدتی بعد
دوباره میاد و میپرسه چنده؟ فروشنده یهودی هم که
بازارش رو داغ میدیده میگه 60 دلار! مسلمونه 50 تا
میخره! چند روز بعد بازم میاد و 50 تا دیگه میخره
اما این بار فروشنده یهودی دیگه در اوج سوء استفاده
هر کدومو 75 دلار میفروشه! اما دیگه طاقت نمیاره
و میپرسه: تو اینا رو برای چی میخری؟ برات مهم
نیست که هردفعه قیمتش رو بالاتر بردم؟ مسلمونه
میگه: اینا رو میبرم، هر کدومشو دو تیکه میکنم
و به عنوان عرقچین مقدس یهود، هرکدومشو 100 دلار
به یهودیها میفروشم!!!!
این چشم به در دوخته نگذاشت مرا
این آتش افروخته نگذاشت مرا
گفتم سر راحت به زمین بگذارم
این عشق پدر سوخته نگذاشت مرا
جلیل صفربیگی
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
نیست دیگر بخرابات خرابی چون من
باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد
حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند
زخم و بر زخم نمک پاشد و مرهم ببرد
پاکبازی که تو خواهی نفسی بنوازیش
نه عجب باشد اگر صرفه ز عالم ببرد
آنکه بر دامن احسان تواش دسترسی است
بدهان خاکش اگر نام ز حاتم ببرد...
عماد خراسانی
اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطرهای از همکار سابقش
میگوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.
اکبرعبدی میگوید:
«یک روز سر سریال بودیم.
هوا هم خیلی سرد بود.
از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟!
گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟
گفتم: آره.
گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که
اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.
من فقط دوستش داشتم!»
تنها نه پري پيكر و گل پيرهني تو
بهتر زگل و تازهتر از ياسمني تو
با آن قد و بالاي دل انگيز بلاخيز
آرايش هر گلشن و باغ و چمني تو
در خواب خوشي بودي و با چشم تو گفتم
كاي فتنة خوابيده! مگر بخت مني تو؟
آشفته مكن موي كه ترسم سر هر كوي
گويند كه آشوبگر انجمني تو
پيش تو نفس مي كشم آهسته كه دانم
چون غنچه نوخاسته نازك بدني تو
آيد سخني نغز اگر بر لب شيدا
جان سخن اين است كه جان سخني تو
در زمان سلطان محمود میکشتند که شیعه است
زمان شاه سلیمان میکشتند که سنی است
زمان ناصرالدین شاه میکشتند که بابی است
زمان محمد علی شاه میکشتند که مشروطه طلب است
زمان رضا خان میکشتند که مخالف سلطنت مشروطه است
زمان پسرش میکشتند که خرابکار است
امروز توی دهناش میزنند که منافق است و
فردا وارونه بر خرش مینشانند و شمعآجیناش میکنند که لا مذهب است.
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :
تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است
حالا تو اسرائیل میکشند که طرفدار فلسطینیها است
عربها میکشند که جاسوس صهیونیستها است
صهیونیستها میکشند که فاشیست است
فاشیستها میکشند که کمونیست است
کمونیستها میکشند که آنارشیست است
روس ها میکشند که پدر سوخته از چین حمایت میکند
چینیها میکشند که حرامزاده سنگ روسیه را به سینه میزند
و میکشند و میکشند و میکشند
و چه قصاب خانهیی است این دنیای بشریت
کسی که به امید شانس زنده باشد،
سالها قبل مرده است
(مثل فرانسوی)
زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی
چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت میبخشی.
کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان
دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت
سپس کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم
بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین
مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم
هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای
گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت
بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من
اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه
باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم
از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که
مبادا کسی آن را ببرد.
همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم كه زندگي بهتري خواهيم داشت اگر:
شغلمان را تغيير دهيم
مهاجرت كنيم
با افراد تازه اي آشنا شويم
ازدواج كنيم
فكر ميكنيم، زندگي بهتر خواهد شد اگر:
ترفيع بگيريم
اقامت بگيريم
با افراد بيشتري آشنا شويم
بچه دار شويم
و خسته ميشويم وقتي:
مي بينيم رييسمان نمي فهمد
زبان مشترك نداريم
همديگر را نمي فهميم
ميبينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند
بهتر است صبر كنيم ...
با خود ميگوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :
رييسمان تغيير كند، شغلمان را تغيير دهيم
به جاي ديگري سفر كنيم
بدنبال دوستان تازه اي بگرديم
همسرمان رفتارش را عوض كند،يك ماشين شيكتر داشته باشيم، بچه هايمان ازدواج كنند،
به مرخصي برويم و در نهايت بازنشسته شويم....
حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد.
اگر الآن نه، پس كي؟
زندگي همواره پر از چالش است.
بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم.
خيالمان ميرسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه، موقعي شروع ميشود كه موانعي كه سر راهمان هستند، كنار بروند:
مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم، كاري كه بايد تمام كنيم،
زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم، بدهيهايي كه بايد پرداخت كنيم و ...
بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم، تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع ميشناسيم.
اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جادهاي بسوي خوشبختي وجود ندارد.
خوشبختي، خودٍ همين جاده است.. پس بياييد از هر لحظه لذت ببريم.
براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:
در انتظار فارغ التحصيلي، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن، افزايش وزن، شروع به كار، مهاجرت، دوستان تازه، ازدواج، شروع تعطيلات، صبح جمعه، در انتظار دريافت وام جديد، خريد يك ماشين نو، باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاييز و زمستان، اول برج، پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون، مردن، تولد مجدد و...
خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.
هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد.
زندگي كنيد و از حال لذت ببريد.
اكنون فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات زير پاسخ دهيد:
1. پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد..
2. برندههاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد.
3. آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند؟
4. آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.
نميتوانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟
نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد..
روزهاي تشويق به پايان ميرسد!
نشانهاي افتخار خاك مي گيرند!
برندگان به زودي فراموش ميشوند!
اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد:
1. نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بودهاند ، بگوييد.
2. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند، نام ببريد.
3. افرادي كه با مهربانيهايشان احساس گرم زندگي را به شما بخشيدهاند، به ياد بياوريد.
4. پنج نفر را كه از هم صحبتي با آنها لذت ميبريد، نام ببريد. حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟
افرادي كه به زندگي شما معني بخشيدهاند، ارتباطي با "ترينها" ندارند، ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبردهاند ....
آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهايي كه در همه شرايط، كنار شما ميمانند ...
كمي بيانديشيد. زندگي خيلي كوتاه است.
شما در كدام ليست قرار داريد؟ نميدانيد؟
اجازه دهيد كمكتان كنم.
شما در زمره مشهورترين نيستيد...،
شما از جمله كساني هستيد كه براي درميان گذاشتن اين پيام در خاطرمن بوديد
تو دوست داشتنی هستی اگر...
دردهایت ، تو را از دیدن دردهای دیگران کور نکرده باشد.
تو زنده هستی اگر...
امیدهای فردا برایت بیشتر از مشکلات دیروز اهمیت داشته باشد.
تو با شرافت هستی اگر ...
آبروی دیگران را مانند آبروی خودت محترم بدانی.
تو آزاد هستی اگر...
تو خودت را کنترل کنی نه دیگران را.
تو بخشنده هستی اگر...
بتوانی به همان زیبایی که میگیری، به دیگران ببخشی.
تو مهربان هستی اگر...
وقتی دیگران مرتکب اشتباهاتی می شوند که تو هم در خود سراغ داری،آنها را ببخشی.
تو شاد هستی اگر...
گلی را ببینی و به خاطر این زیبایی خدا را شکر کنی.
تو زیبا هستی اگر...
احتیاج به آیینه نداشته باشی تا این را به تو بگوید.
تو ثروتمند هستی اگر...
هیچگاه بیش از آنچه داری نیاز نداشته باشی.
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد . شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود ، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند
عارف به حضور شاه شرفیاب شد . شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود
استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت : " بیا اینان دوستان تو هستند ، اوقاتت را با آنها سپری کن "
شاهزاده با تمسخر گفت : " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم ؟ ! "
عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد
سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد
او سومین عروسک را امتحان نمود . تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت ، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد
استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده ، اینان همگی دوستانت هستند ، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته ، دومی هرسخنی را که از تو شنیده ، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستیست که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته "
شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت : " پس بهترین دوستم همین نوع سومیست و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود :
عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت : " این دوستیست که باید بدنبالش بگردی "
شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود . با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد ، گفت : " استاد اینکه نشد ! "
عارف پیر پاسخ داد : " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد . شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند "
استاد رو به شاهزاده کرد و گفت : " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند ، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند "
